black heart
هنوز پنجره منتظر ايستاده
من رفتم اشك هايم را رو ي شيشه شبنمي كردم،خنده ها را بردم بي كليد عشق ماندي در، باز است من رفتم پنجره پلك هايش را باز كرده نخواهد بست بي بدرقه بدون ايةالكرسي حتي صداي آب پشت گامم نخواهد بود منتها من رفتم،بي ريا كوله بار، دست هايم را خواهد بست تنها مشتي خرده نور بردم؛ توشه شايد راه شود هموار تر پنجره به لبخند انتظار مي كشدت من رفتم سبك بال، بي بنه چون سواري در ره انديشه اي ،تاختم پنجره جاده را مي پايد تنها سكوت مانده و پنجره ونگاه من رفتم خوش بحالت كه كسي نه، لا اقل چيزي انتظار مي كشدت دو سه خط غم دارم روي تيره كو چه يادگري من رفتم افق همچون گنج درچشم مسكينم بي سلام بي تاب دوان خندان رفتم تنها تو بمان من رفتم نظرات شما عزیزان:
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که ازاو پرسیدند: فروختی؟ گفت: نخریدند،تمام شد… !
پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 17:2 :: نويسنده : ستاره
پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |